تبلیغات
علم و لذت - افسانه ی عشق سرخ The Red Love
 
علم و لذت
اینجا لذت ببرید و علم بدست بیارید
درباره وبلاگ


لا اله الا الله

محمدا رسول الله

علیا ولی الله




لطفا حتما نظر بدین تا اگه عیب یا نقصی توی وبلاگ و مطالبش هست برطرف بشه.

مدیر وبلاگ : Legend 7
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
شنبه 24 تیر 1396 :: نویسنده : Legend 7
محصولی از وبلاگ علم و لذت  

داستانی زیبا؛ سرشار از هیجان و جذابیت
به همراه تصاویر
حتما ادامه ی مطلب را ببینید
در روزگاران قدیم سرزمینی بسیار بزرگ به اسم (یسان) وجود داشت که تمام مردم آن غرق در ثروت و نعمت بودند و همه ی آن ها فقط خداوند را می پرستیدند.
آن ها بهترین مردمان زمان خود بودند و پادشاه آن ها مردی عادل و مهربان بود که (شینگچی) نام داشت. او با دلاوری بار ها دست اهریمنان و بت پرستان را از سرزمین ی یسان و مردم آن و نعمت های فراوانش کوتاه کرده بود. او همسری خوش قلب به نام (آتوسا) و دو پسر به نام های (پادان) و (تادان) داشت.


 پادان پسر بزرگتر و جانشین پدرش بود و بسیار باهوش تر از تادان بود؛
 به همین دلیل از همان دوران کودکی تادان همواره به برادرش حسادت می کرد. پدرشان شینگچی شاه هم همواره مورد حسادت یکی از پادشاه ها بود که بر سرزمین کوچکی به نام (تاز) با ظلم و ستم حکومت می کرد. او جادوگری از نژاد دیوان بود و (ژارسینگ) نام داشت.

ژارسینگ شاه از طریق نیرو های شیطانی و جادوگری های پی در پی از حسادت تادان به پادان آگاه شد. او که همسر و فرزندی نداشت تصمیم گرفت که تادان را فریب دهد و او را جانشین خود کند.
روزی از روز ها شینگچی شاه به همراه فرزندان و درباریانش به شکار رفته بود که ناگهان طوفان شدیدی از گرد و خاک آغاز شد. 
تادان چشمانش را باز کرد و خود را در غاری تاریک دید، مردی از دور به او نزدیک شد که مشعلی در دست داشت؛ او ژارسینگ بود، تادان فورا او را شناخت و خواست که سر از تنش جدا کند اما دید که نمیتواند؛ دستانش تکان نمیخورد، ژارسینگ خندید و گفت: جادوی سفید است، تو اکنون در چنگ پدر جدیدت هستی
_خفه شو* یک موی پدرم به صد ها تن چون تو می ارزد

_هه هه هه پدرت چیزی جز حقارت به تو نداده است و تمام دارایی اش را به برادر احمقت واگذار کرده؛ اما قصد من اینست که انتقام تو را از او بگیرم

_چه می گویی؟!

_پادشاهی حق توست نه آن برادر نادانی که جز غرور هیچ ندارد، این تویی که باید صاحب سرزمین یسان و ثروت های بی شمارش شوی با من باش تا کمکت کنم.

و اینگونه ژارسینگ تادان را گول زد و او هم قبول کرد که نقشه ی شیطانی را اجرا کند تا به اهدافش برسد.

طوفان شن و خاک تمام شد و همه سالم و سرحال بودند و خدا را شکر کردند که آسیبی به آن ها نرسید اما تادان در فکر دیگری بود.
پس از بازگشت به قصر و در هنگام شب تادان ظرف غذای برادرش و پدرش را از خدمتکاران گرفت تا خودش برایشان ببرد، در هر کدام چند قطره از زهر کشنده ای که ژارسینگ داده بود را ریخت و فردای آن روز تمام مردمان سرزمین یسان عزادار شدند.

 تادان ظرف زهر را در اتاق مادر مهربانش مخفی کرده بود و سربازان آن را در آنجا یافتند و این قتل به گردن ملکه آتوسا افتاد. تادان گفت: او مادر من است و همسر پدرم بود اما نمی توانم او را ببخشم پس گردنش را بزنید.
سربازان آتوسا را گرفتند و از او خواستند که وصیت کند؛

 او رو به تادان فریاد زد: من هرگز همسر و پسرم را نکشته ام اما بدان که برادرت پادان مخفیانه ازدواج کرده بود، همسر و پسرش در روستای زابین زندگی می کنند آن ها را پیدا کن و به قصر بیاور. پس از کشته شدن مظلومانه ی بانو آتوسا تادان تاجگذاری اش را جشن گرفت.
 او لشکری را به سمت زابین فرستاد تا همسر و پسر پادان را به پیدا کرده و به زور و با شکنجه به نزدش بیاورند. آن لشکر روستا را محاصره کردند و با کمی تحقیق خانه ی مورد نظر را پیدا کردند. همسر پادان دختری جوان و بسیار خوش سیما بود که (ژیلا) نام داشت و به همراه پسر 10 ساله اش (سالین) زندگی می کرد. لشکریان صبر کردند که هوا تاریک شود، سپس وحشیانه به خانه حمله کردند و ژیلا را در خانه تنها یافتند اما هرچه کردند پسرش را نیافتند. پس ژیلا گرفتند و با 50 نفر به نزد تادان فرستادند و باقی لشکر در زابین ماندند. یک روز بعد ژیلا را به تادان تحویل دادند.
تادان از زیبایی آن دختر خوشش آمد و سپس گفت: بگو پسرت کجاست؟ تو با این همه زیبایی باید همسر من میشدی نه پادان؛ اگر محل پسرت را بگویی تو همسرم میشوی و پسرت جانشین من.

_هرگز به تو نمی گویم و بدان که اگر به دست میمون ها افتاده بودم بهتر از این بود که اکنون اسیر تو هستم.

تادان از این سخن خشمگین شد و دستور داد او را بکشند.


اما ژیلا پسرش را به معبدی در کوهستان برده بود و سالین در آنجا بزرگ و بزرگ تر می شد. او وقتی از مرگ پدر و مادرش آگاه شد بسیار گریست و خواست به پایتخت یسان برود اما عابدان معبد مانع شدند. سالین از خداوند مهربان خواست به او قدرتی دهد که از عموی بد جنسش تادان انتقام بگیرد. چندی بعد رعد و برقی از آسمان به سر ژارسینگ خورد و او کشته شد. بعد از مرگش سرزمین تاز هم به قلمرو تادان شاه اضافه شد و او سال های سال با ظلم و ستم بر مردمان یسان حکومت میکرد. آن مردم که روزی خوشبخت ترین بودند، به بدبخت ترین مردمان تبدیل شدند و هر روز سربازان حکومتی اموالشان را غارت می کردند و فرزندانشان را به بردگی می گرفتند؛
تادان شاه هرروز دستور می داد که زیباترین دختران  مردم را برایش بیاورند.


اما یکی از مسن ترین هایشان را به عنوان ملکه و همسر برگزید.



اما سالین به همراه عابدان معبد به شمال چین مهاجرت کرده بود و در آنجا رشد کرد و در 20 سالگی به پهلوانی تنومند تبدیل شده بود. او به تجارت رو کرد پس از جمع آوری ثروت در دهلی هندوستان خانه ای بزرگ خرید و مشغول زندگی در آنجا شد. او فنون جنگی را در آنجا به خوبی آموخت و پس از دو سال خدمت در ارتش هندوستان، به یونان مهاجرت کرد و در آتن ساکن شد. در آنجا مشغول تحصیل شد و علوم فراوانی را پس از یک سال آموخت. روزی از روز ها که در یکی از خیابان های آتن قدم می زد متوجه شد که سربازان راه را برای کسی باز می کنند، او شاهدخت سنیرا دختر شاه یونان بود.
 سالین غرق تماشای زیبایی او شد و ناگهان چشمان شاهزاده از میان جمعیت به چشمان سالین افتاد و آن دو مدتی بهم خیره ماندند. پرنسس سنیرا دستور داد که آن جوان {سالین} را به قصر بیاورند.
او سالین را به اتاق خود برد و سالین تمام داستان زندگی اش را برای آن شاهدخت مهربان تعریف کرد. بانو سنیرا هم دستور داد از او به خوبی پذیرایی کنند و هرچه خواست برایش فراهم کنند. شاهدخت به نزد پدرش شاه کلسیوس رفت و ماجرای سالین را برایش بازگفت. پدر از دخترش پرسید: تو درباره ی آن جوان چه نظری داری؟

_ پدر جان راستش من حس عجیب و دلنشینی نسبت به او دارم که باعث شد با یک نگاه او را به این قصر بیاورم.

_بسیار خوب بگو او نزد من بیاید.

سنیرا به نزد سالین رفت و او را به نزد پدرش فرستاد. شاه با دیدن آن جوان برازنده شاد شد و پس از پذیرایی گفت: 

بدان که من نیز کینه ای دیرینه به تادان شاه دارم بدان که بیماری او موجب شده است که هرگز به مردی بالغ تبدیل نشود؛ این است قدرت خداوند، با دخترم ازدواج کن تا با کمک هم انتقام خانواده ات را از آن عموی بی رحمت بگیریم.

_ سرورم دختر شما همچون فرشتگان است و من نمی دانم آیا بیدارم یا درخواب؟ انتقام گرفتن از عمویم همیشه برایم چون یک رویا بود

پس از این گفت و گو شاه و سالین یکدیگر را در آغوش گرفتند و اشک شوق فراوان ریختند.

فردای آن روز شاهدخت سنیرا و سالین با عشق فراوان به یکدیگر؛ شاهد جشن ازدواجشان بودند که بسیار باشکوه بود.
پس از جشن آن دو عاشق تا شب به شکر گذاری خداوند مشغول بودند و پس از آن به خوشگذرانی باهم پرداختند.
یک هفته بعد سالین به عنوان فرمانده لشکر یونان برای انتقام گرفتن از عموی خبیثش تادان شاه راهی شد. برای رسیدن به سرزمین یسان ابتدا لیدی و پارس را دور زد.


 پس از گذشتن از مرز یسان شاهد ظلم بی امان سربازان حکومتی به مردم در شهر های مختلف این سرزمین بود و این انگیزه اش را بیشتر می کرد چون باید انتقام مردم این سرزمین را هم از شاه پلیدشان میگرفت؛ او شهر ها را یک به یک آزاد می کرد و روز به روز به پایتخت یسان نزدیک تر میشد، در راه بسیاری از مردم ستمدیده ی یسانی هم به جمع لشکر بی شمار او اضافه شدند. تا اینکه به تادان شاه خبر رسید: لشکری از یونانیان لیدی و پارس را دور زده و بسیاری از شهر ها و مناطق ما را تصرف کرده است و در حال نزدیک شدن به پایتخت است؛ تادان بسیار خشمگین شد و فورا فرمان داد که لشکری عظیم مهیا کنند و به مصافشان بروند. دو روز بعد دو لشکر به هم برخوردند و جنگی سخت در گرفت؛
 پس از دو ماه جنگ مردمان مظلوم یسان که خبر جنگ به آن ها رسیده بود در جای جای این سرزمین قیام کردند و پس از نابودی حاکمان محلی سلطنت تادان؛ به یاری سالین و لشکرش شتافتند. پس از سه هفته جنگ و خونریزی، لشکری که تادان شاه فرستاده بود کاملا نابود شد و سالین و لشکرش و مردم سرزمین یسان پیروز مندانه پایتخت را فتح کردند و قصر تادان را محاصره کردند،
 سپس به مدت یک هفته در پایتخت یسان به جشن و شادی و پایکوبی پرداختند. اما ناگهان پیکی از یونان خبری آورده بود که باعث ناراحتی شدید سالین شد، مصریان به یونان حمله کرده بودند و آتن توسط آن ها فتح شده بود؛ آن ها سر شاه کلسیوس را بریده بودند و دخترش سنیرا را گیر انداخته و  با خود برده بودند.
سالین سریعا به قصر تادان حمله کرد و تمام آن قصر را به همراه همه ی افراد آن در آتش خشم خود سوزاند و انتقام خانواده اش و مردم را پس از سال ها گرفت، اما همسر جنایتکار تادان را زندانی کرد.

 ولی او فرصتی برای شادی نداشت. پس از سه روز با لشکری عظیم تر از قبل به سرزمین پارس رفت و از شاه درخواست کمک کرد؛ اردشیر شاه هم با لشکری بیش از ده هزار پارسی همراه او شد. آن ها پس از پنج هفته به مرز مصر رسیدند و با تمام قوا شهر ها را یکی یکی غارت کردند و پیش رفتند. پس از بیست روز، تبس پایتخت مصر در محاصره ی کامل سپاهیان سالین و اردشیر شاه قرار گرفت. آن ها اهرام مصر را و بسیاری از شهر های آن را غارت و ویران کرده بودند و با دستی پر و با اقتداری راسخ به (تات) فرعون مصر پیغام دادند که شاهدخت سنیرا را آزاد کند تا سرزمینش را رها کنند.
فرعون تات که خود و حکومتش را در خطر می دید، شخصا به نزد سالین و اردشیر شاه رفت، در مقابلشان زانو زد و گفت: ای مردان دلیر ای شاهان جهان بدانید که چندی پیش (سادهه) شاه یمن در مهمان من بود و از دختر شاه یونان بسیار خوشش آمد؛ من نیز به قیمت بسیار بالایی او را فروختم و آن ها با خودشان به یمن بردند.
سالین بسیار خشمگین شد و شمشیر کشید که تات را بکشد اما اردشیر شاه مانع شد. آن ها تمام شهر تبس را غارت کردند و خانواده ی فرعون تات را به همراه تعدادی از مردم آنجا به اسارت گرفتند که برای او درس عبرت شود. پس از سه روز استراحت به سمت پرسپولیس(تخت جمشید) پایتخت پارس حرکت کردند. سالین در بین راه پیکی تیز رو را به صنعا فرستاد که پرنسس سنیرا را از سادهه شاه تحویل بگیرد. پس از رسیدن به پرسپولیس مردم استقبال گرمی از لشکریان خسته و پیروز کردند و به مدت یک هفته به جشن و پایکوبی پرداختند.
 اما سالین اصلا نتوانست خوشحالی کند. پیک پس از دو هفته به صنعا پایتخت یمن رسید؛ سادهه که قصد داشت از سنیرا برای لذت خودش استفاده کند و او را در کنار چند بچه اژدها زندانی کرده بود؛ پس از شنیدن پیغام سالین مدتی در فکر فرو رفت و سپس نامه ای با این مضمون نوشت و با پیکی دیگر راهی پرسپولیس کرد:

از سادهه پادشاه یمن به سالین فرمانروای یونان و یسان؛ همسر شما بانو سنیرا در رفاه، سلامت و امنیت کامل در قصر من هستند، پس مطمئن باشید صدمه ای نخواهند دید. ولیکن من نیمی از طلاهای خزانه ام را برای خریدن ایشان از فرعون مصر پرداخت کردم از شما درخواست میکنم که صد هزار سکه ی طلا و بیست کنیز زیبا رو و چهل طاق ابریشم که معادل آن است را به من پرداخت کنید تا همسرتان را تحویل بگیرید.


پیک پس از سه هفته به پرسپولیس رسید و نامه را تحویل داد؛ سالین با خواندن نامه ناراحت و عصبانی شد و از پررویی شاه یمن دلخور گشت، اما اردشیر شاه او را دلداری داد و گفت: نگران نباش ای برادر دلیرم، شکر خدا آنقدر دستمان باز است که این مقدار را پرداخت کنیم؛ برای عشق سرخ تو و سنیرا به اندازه ی کافی خون ریخته شد اما دیگر بس است.

سالین هم قبول کرد و فردای آن روز با بدرقه ی گرم مردم، پرسپولیس را به سمت صنعا ترک کرد. او راه دریا را انتخاب کرد تا هم زودتر برسد و هم مجبور نباشد از میان قبایل بت پرست و خونخوار عرب های حجاز بگذرد.


شبی در کشتی، ملوانان چند نور در آب دیدند.

 قایقی به آن سمت فرستادند، ناگهان دختری زیبا سر از آب بیرون آورد به سمت قایق آمد؛ ملوان ارشد در یک نگاه عاشقش شد و سمت او رفت.

اما او یک پری دریایی بود که به همراه دوستانش به شکار آن ها آمده بودند، آن پریان قایق را غرق کردند و ملوانان را به زیر آب کشیدند.
سالین دستور تیر اندازی داد و پریان دریایی فرار کردند.پس از رسیدن به خشکی دو روز راه پیمودند تا به شهر صنعا و کاخ زیبای سادهه شاه که همچون بهشتی در دل کویر بود، رسیدند.

 او آنان را به تالار قصر برد و به گرمی از آن ها پذیرایی کرد. در حین خوردن و آشامیدن، ناگهان دختری ماه رو و زیبا وارد تالار شد که تمام جمع به او خیره شدند؛


 بله او کسی نبود جز شاهدخت سنیرا، سالین به سمتش دوید و آن دو یکدیگر را در آغوش گرفتند و تا نزدیک غروب گریه کردند. اما آن شب با جشنی که سادهه شاه برپا کرد به یکی از شاد ترین شب های زندگی سالین و سنیرا تبدیل شد. پس از یک هفته استراحت در یمن؛ سالین و سنیرا با خوشحالی به سمت دریا راهی شدند.

 آن ها پس از رسیدن به آتن جشن تاجگذاری باشکوهی بر پا کردند که سالین در آن جشن خود را شاه و سنیرا را ملکه نامید. آن ها بسیاری از ثروت خود و غنیمت های جنگی را به مردم بخشیدند و سرزمینشان دقیقا مثل یسان قدیم، به ثروتمند ترین و شاد ترین سرزمین تبدیل شد. سالین یکتاپرستی را در یونان نیز رواج داد و همگی به پرستش و شکرگزاری خدای مهربان مشغول شدند و با خوشی  و شادی فراوان به زندگی ادامه دادند. 

بعد از گذشت سه سال؛ سالین شاه و ملکه سنیرا دارای دو فرزند شدند، پسری قوی به نام (تهمان) که ولیعهد و پادشاه بعدی بود.


 و دختری بسیار زیبا به نام آرنیکا که بعد ها با شاهزاده ی پارس(پسر اردشیر شاه) ازدواج کرد. 

 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 11 مرداد 1396 05:16 ب.ظ
اگه خودتون داستان رو نوشتین واقعا ایول دمتون گرم حیلی باحال و جذابه
چهارشنبه 11 مرداد 1396 05:15 ب.ظ
وای این داستان واقعا یه اثر هنری زیبا و جالبه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر